ھر قوم کہ تاریخ خود را بدست فراموشی سپارد سریع از میان میرود و این حقیقتی انکار ناپذیر است ـ تاریخ اقوام زندہ آینہ گذشتہ اند کہ حال را در آن میبینند و برای ساختن آیندہ ای روشن و کامیاب میتوانند بہ کمک آن راہ صحیحی انتخاب نمایند ـ این صلاحیت را بدست خواھند آورد کہ اگر در میان قوم اشتباھی رخ دادہ از تکرار آن جلوگیری کنند ـ اقوامی کہ فرصت پندآموزی تاریخ را از دست دھند در میدان زندگی نمیتوانند ھیچ گونہ راھی منطبق بر خصوصیات و روایات قومی برای خود انتخاب کنند ـ ھموارہ درگیر مشکلات شدہ و اسیر اشتباھات خود میگردند ـ ھمانطور کہ این مشکلات برای اجدادشان اتفاق افتادہ است ـ در این حالت پیشرفت آنھا کند میشود و راہ ترقی مسدود میگردد ـ بتدریج شیرازہ قوم میگسلد و تا حدی پراکندہ میشود کہ تمام خصوصیات قومی ای کہ برای وجود و ھستی یک قوم ضروریند از میان میروند ـ افراد چنین قومی بہ گردن نھادن حلقہ بردگی اقوام زندہ دیگر با رضایت تن در دادہ و بدینصورت وجود قومیت او از صفحہ ھستی از بین میرود ـ
es3si @yahoo.com esfandiyar shahozai
من بلوچم وزبلوچ مهربان گویم سخن ازمرام وسیرت این قهرمان گویم سخن
ازمکان ومسکن وماوای حاصلخیزاو ازکویــروساحل بحــرعمان گـویم سخن
ازفــــرازکوه تفـــتان اژدهای آتــشین سردوآرام با دلی آتشفشان گویم سخـن
من زبزمان وشکاروصیدوآب معدنش ازجبال زنده سربرکهکشان گویم سخن
ازدیارپیپ وفنوج آزباغ وکه سفیــــد منبع نفت وطلا وبرلیان گویم سخــــــن
من زبنت میرقنبر،نیکشهروقصروقند من ازآن پاینده مردجاودان گویم سخــن
زان همه آب روان ملک بمپوربحرگون بس لطیف ونرم مثل پرنیانم گویم سخن
ارض حاصلخیزوآن رودخانه پربرکتش غله راانبارهمچون سیستان گویم سخـن
بخش سربازم بهشت خطه زرخیزمن باغهای سبزآن چون بوستان گویم سخن
ازدیارپیـــشین وخاک زرباهــــوکلات من زخاکی که نباشدمثل آن گویم سخن
چابهار و بندرآزاد و بحرپرخــــروش ازکنارک این دریا مرزبان گویم سخــــن
ازسفالکاران سربازوسراوان سرفراز مردمان بی ریا وکاردان گویم سخـــــــن
ازدلاورمردم سرحدوخاش وزاهدان ازبرای خاک میهن جانفشان گویم سخـن
ازجنوب شرق ایران ازهوای گرم گرم چون دل این مردم خونگرممان گویم سخن
مسکنم تاریخ گوید ساحل بحرخزر چون همان دریادلان قهرمان گویم سخــن
سامــی ام گــویندامــاآریــایی زاده ام بازبــان آریــایی همچنان گویم سخـــــــن
سرزمینم راعرب خواندمکاباضم میم وزمکوران خاک پاک مکران گویم سخـن
هموطن باضم ب گوید:بلوچ نام مرا من به فتح ب ولام اعیان گویم سخــــــــن
تازیان را،چ،نباشدنام من گویدبلوش این چنین اسمی زتورات زمان گویم سخن
پاکزادفردوسی درشاهنامه ازکوچ وبلوچ ذکرخیری کرده من ازاین وآن گویم سخن
شاعرطوسم سگالنده همین خواندمــــرا باعدوی خاک میهن ازتوان گویم سخــــن
سرزراه خاک میهن کی کنم هرگزدریغ عرصه پیکارراچون قهرمان گویم سخــن
کیش من اسلام می باشد زبانم آریــــا رایت اسلام راچون پاسبان گویم سخـــن
هنگ جمازم بودنقش ستون بــــیستون من زدورداریوش وآنزمان گویم سخــــــن
دفن شددرزیرخاکم لشکراسکــــندری ازنبرد وکارزای بی امان گویم سخـــــــــن
زیرپایم فرش کردم لشکرحجـــاج را آنچنانکه برگ ریزد درخزان گویم سخــن
لشکرصفاریان رادرسراوان شهرجالق کرده ام تدفین من ازآن مکان گویم سخــن
ازجدال تن به تن با پیراستعمارمــــن ازبلوچ ،چاه تمین ،زاهدان گویم سخــــــــن
دیلمی ها لشکری ازقوم من درفوج خود داشتند زان لشکر پیل دمان گویم سخــــــن
ازجلال الدین خوارزمی درجنگ مغول من حمایت کرده ام تاپای جان گویم سخـن
ازشکست گنجعلی والی شاه عباس ،من باتوازشمس بلوچ پهلوان گویم سخـــــــــــن
نارواها دیدم ازقوم مغول بی حدمـــن ازجفای جور شان من بافغان گویم سخــــن
دفع شراشرف افغان رادرکوه سفـــــید من نمودم مثل آن شیرژیان گویم سخــــــن
ازجفاخوردم آگرآن سیب زهرآلوده را ازامیرغزنوی دراصفهان گویم سخــــــــن
کشتن نادرسپس تاعهدشاهان قجـــــــر دادخودبگرفته ام ازدشمنان گویم سخــــــن
قلعه بمپورکوسایدسرش برکهکشان هرستونش رابود صدداستان گویم سخــــن
تازیانه خورده ام ازدشمنان بسیارمن ازنشان ظلمشان برپشت جان گویم سخن
بازکردازگردنم یوغ اسارت ،انقلاب باسپاسی زان خدای لامکان گویم سخــــن
سخت بیزارم من ازکارخلاف هرزگی مردکارم ازبرای آب ونان گویم سخـــــــن
سرزمینم مستعد و مردمانم با هنر باهنرمندان دنیا همزبان گویم سخــــــــــــن
گربود ابزارکارم درامور صنعتی درجوارملک چین واصفهان گویم سخـــــن
دختران باهنر،گلدوزوسوزن کارمن منحصرتنهابه فردازکارشان گویم سخـــن
رودهای دامن وبمپوروسربازونهنگ جاری اندافسوس من تشنه لبان گویم سخن
قلعه پهره که ازقاجارباشد یادگــــــار ازبن این برج عهدباستان گویم سخــــــــــن
قادر اندربارگاه کشور آزادگـــــــان باسری تسلیم براین آستان گویم سخــــــن
es3si2yahoo.com esfandiyar shahozai
بنت من ای سرزمین جاودان قدمتت همپایه هفت آسمان
ای سرا و مامن آزادگان دور باد از دامنت دست ددان
جای جای خاک تو بوی صفاست یادگار از مردمانی با حیاست
شیرمرد و جامه غیرت به تن مرد جنگ و کارزار و صف شکن
چشم تاریخ خود بود باری گواه بر رشادتهای حمل .دادشاه
آن یلی که فوج شاهی را شکست آن گرفته جان شیرین را به دست
نیست شخصی غیر شیرکوه سپید دادشاهی که جهانن جون او ندید
یک تنه رفتن به جنگ پرتغال دست خالی با مسلسل ها جدال
از که آید جز ز شاه کلمتی حمل غیور و صاحب غیرتی
اجنبی بر خاک تو نابرده دست زانکه خاکت بر بلوچ پیراهنست
از تن ما پیرهن بیرون رود آن زمان که سر جدا از تن شود
از بلوچی و بلوچ این نکته دان هر چه پنداشتی ازین معنی همان
رسم او مهمان نوازی و صفا سر به قولش می شود از تن جدا
در مرامش رندی و مردانگی است چون به غیرت در رسد دیوانگی است
هان که دیگ غیرتش ناور به جوش تا چو شیران ناورد بر تو خروش
شهرهایت جنت روی زمین بلکه زیباتر ز فردوس برین
آریایی شهر توبنت خودم چون گوهرکوه هیچ کس نادیده شهر
نیکشهرت از نکویی شهر نیک چابهار. چاربهارت بی شریک
در زمستان گر کنی یاد بهار یک سفر می بایدت تا چابهار
چون گوهرکوه نیست جای دیدنی در ونیز و مارسی و هم سیدنی
سرزمین مردم آزاده . بنت هر دم این خوبان به کارند و تلاش
بنتیانت . شهر غیرت شهر دین موطن شمشاد های مه جبین
کوه بهشت زنگوتان کورنگ حجتی است بر اعتلای مکران
بنت تخت است وسیپرک تاج اوست بر سرش بادا مدام این تاج دوست
ای خوشا بخت بلند آسمان در جوار تک کهت دارد مکان
بادهای موسمی چون می وزند ماتم و اندوه از دل می برند
خوش بود نمبی و خوشاکت به وقت وان لوارت گر چه دارد سوز و تفت
زن فراموشی به فنوجت وزان مایه شادی روح است و روان
خاطر شوهر تهی از فکر زن خوش بخفته راحت و آسوده تن
وان موذن فارغ از بانگ و صلاه بلکه نوم و خیر من حی الصلاه
بنت من ای سرزمین جاودان قدمتت همپایه هفت آسمان
ای سرا و مامن آزادگان دور باد از دامنت دست ددات
es3si@yahoo.com esfandiyar shahozai
حکایاتی
از گلستان سعدی
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اِشارت [۱]کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط[۲] گفتن که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ[۳]
ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همیگوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ [۴] ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس[۵] ما را نشاید در حضرت[۶] پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفتهاند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنهانگیز
هر که شاه آن کند که او گوید حیف[۷] باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود
جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
es3si@yahoo.com esfandiyar shahozai
ادامه مطلب...
غضنفر ساندویچی داشته ازش میپرسن سوالی كه خیلی ذهنتو به خودش مشغول كرده چیه
میگه:
.
.
.
“می خوری یا می بری؟”

ایـــــوب را گفتـــــند : صبر از که آمـــوختـــــی ؟
گفـــــت : از دایـــــال آپ ! ! !

اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار ،
هر گاه عاشقانه دست دختری را گرفتم خر شدم..
.
.
.
.
. آنقدر که در من هراس خر شدن هست، در خود خر نیست
هشدار به دختران مجرد !
به زودی دختران چینی با مهریه کم وارد کشور می شوند !
اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار
طرز چک نوشتن بنده خدا :
23000 ریال معادل دو سه هزار تومان !!!!
اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار با تشکر از شرکت شما در قرعه کشی بانک ملت:شما به قید قرعه برنده یک ماکسیما و یک منزل مسکونی به ارزش صد میلیون اس ام اس سرکاری شدید! اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار یه جمله ای هست که می گه : اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار از شب پرسیدم برای کسی که دوسش دارم چه بنویسم اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار اس ام اس جوک ، اس ام اس سرکاری ، اس ام اس خنده دار 


همه ی خانم ها خوشگل اند فقط بعضی هاشون بلد نیستند آرایش کنند
گفت: بابا بگیر بخواب حوصله داری

عشق اگر ایستادن سر کوچه است پس تیر برق از همه عاشق تره!
تیر برقتم!
آهای مجسمه ی بی احساس سنگ دل
.
.
.
.
نگرانتم اگه هنوز ندزدیدنت یه خبر به من بده
قدیما میگفتن «بخند تا دنیا به روت بخنده!»
حالا
دنیا به خندهی من وتو کاری نداره و همینطوری داره به ریشمون میخنده
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم؟
خاک بر سرش
ای سر شمه محبت
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم 
در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری است
بگذار نامت را تکرار کنم نام زیبایت دلنشین است
چه داشته ای که این گونه مراطلسم کرده ای
من این گونه نبودم
تو عشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به اسمان بیکران پروازمی کنم
پس بدان دوستت دارم






![[تصویر: 1284102801_16901_60b1f0d4c1.jpg]](http://www.hamdardi.net/imgup/16901/1284102801_16901_60b1f0d4c1.jpg)
دختر جوان در كمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ، ناگهان پسر جوانی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .
دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه كردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود ، مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پسر جوان چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد .
دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره كرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی می كنی ... قلبت را با قلب من مقایسه كن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .
پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند ، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام ، امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند .
پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟
دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پسر جوان رفت ، از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پسر جوان تقدیم كرد ، پسر جوان آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دختر جوان به قلبش نگاه كرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیرا كه عشق از قلب پسر جوان به قلب او نفوذ كرده بود
es3si@yahoo.com esfandiyar shahozai















































